تبليغاتX
ღ♥ღکلبه ی حدیث ومهسا کوچولو ღ♥ღ

ღ♥ღکلبه ی حدیث ومهسا کوچولو ღ♥ღ

ღ♥ღنفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشق تو رو سرنوشت من نوشتღ♥ღ

سلام سلام به همه دوستای گلم م م م.

گفتم بیام و بعد از مدتها به عشق حدیثم به عشق دیدن دوستام اپ کنم.

تابستون خوبی نبود ولی خوب با همه بدیهاش گذشت تا رسید به امروز.....اول مهر

من و حدیث و از هم جدا کردن اینم از نامردیای روزگار دیگهه ه ه ه. می دونم الان دیگه دوستیمون

مثل قبل نیست اما مطمئنم ذره ای از دوست داشتن نسبت به حدیث کم نشده ه ه ه.

الان اون یه جا دیگه درس می خونه منم یه جا دیگه نامردیشم اینه که الان حدیث من تنهاست تو

مدرسه.از همینجام بهش می گم نگران نباش تو انقد ماهی که خیلیارو می تونی به عنوان دوست

اونجا پیدا کنی.اما ارزو می کنم هیچکدوم جای منو تو دلت نگیر ن ن.............

خوب حالا بگذریم م م م  اول مهرم که اومد .

 در کل امروز روز خوبی بود د د ........اول ساعت که طبق معمول مدیرمون صحبت کرد

و از دانشجو ای آیند ه که رتبه های خیلی توپی آوردن تشکر کرد.

خدایی رتبه هاشون عالی بود نفری یه سکه ام بهشون دادن خلاصه بعد از کلی حرف زدن نوبتیم که بود

نوبت ناظمااااا شد

اونام یه سری صحبتهای کردن و تموم شد منم یه کلمشو نفهمیدم چون همش ته صف بچه ها

مسخره بازی در میاوردن و منم که دست کمی از اونا ندارم م م م م...خلاصه همین روز اول خودمونو

نشون دادیم.

ناظمه بهم گیر دادم اخه دست دوستمو گرفته بودم.....داشتم باهاش می حرفیدم.

زنگ اول عربی داشتیم شانس آوردم امتحان نگرفت ولی خیلی خندیدیم.زنگ دومم که زبان داشتیم با

این معلمش ش ش ش والا ما اگه پرووووام نباشیم پررومون می کنه بیرون نگاه می کنی می گه چیه

دنبال کی می گردی نیست نیومده ....

میگیم بریم کتاب کمک درسی از انقلاب بگیریم میگه میرید دم دانشگاه عوض کتاب یه چی دیگه پیدا می

کنید خلاصه هی جواب مارو می داد دیگه ه هه .

زنگای بعدیم همینجور گذشت ت ت ت ت.خداییش ولی زنگ آخر خیلی چسبید با معلم زبان فارسیمون

خیلی قشنگ صحبت میکنه هه.خیلی جیگره ه ه ه .تا ساعت ۲.۳۰زنگ خوردو اومدیم خونه.فردام که

تا ساعت ۱۲.۳۰ سه زنگه ایم الان حسابی ذوق زده ام.شیمی نخوندم.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت1:1توسط مهسا کوچولو | |



چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو


سلام به همه دوستای گلممممممم

امیدوارم حال همگی خوب باشه ه ه ه...

راستی یه نکته با حدیثمم آشتی کردیم...

ولی اتفاقی افتاده که هممونو ناراحت کرده.....نمی دونم چرا؟؟؟؟ولی...بیخیال...تنهام نذارید

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت14:28توسط مهسا کوچولو | |



سلام

سلام به همه دوستای نازنینم که هچوقت تنهام نمی ذارن

....الهی فدای تک تکتون بشم من.

خوب خدارو شکر امروز اصلا مشغله فکری نداشتم گفتم بیامو دلی از نوشتن در بیارم.البته هنوزم

امتجان هستنا اما در حد کلاسی که اونم بلدم شکر خدا.فردا قراره بریم سینما با بچه ها البته یه تشویق

کوچولو بیش نیست.

خلاصه که سر آمون کلی ترکوندیمو باعث سرافرازی مدرسه بین بقیه مدارس شدیم.

کلاس ما باعث شد که بقیه پایه ها هم رتبه ی ۱رو در کل بیارن.همه معلما داشتن شاخ در می

آوردن.راستی کارنامه ام گرفتم ولی متاسفانه در حد من نبود.شدم ۱۹.۷۰

وقتی خبر اول شدنمونو بهمون داد معلم ریاضیمون چنان جیغی کشیدیم (جیغ بنفش)که همه معلما

ربختن بیرون

جاتون خالی کلی خوش گذشت.

راستی از همه اونایی ام که تو این چند روزه نتونستم بهشون

سر بزنم عذر می خوم.چون واقعا وقت نداشتم...

ولی مطمئن باشن که تک تک آپاشونو دیدم فقط

نتونستم نظر بدم.خلاصه این که به بزرگواری خودشون ببخشن.

و یه نکته ی دیگه این که تازه فهمیدم معلما ی سالای پیشم چقدر دوسم دارن.

خیلی خوشحال شدم وقتی اینو فهمیدم

نمی دونید چقدر آدم خوشحال می شه وقتی می فهمه تعریف به حق ازش می کنن.

راستی یکیم پیدا شه به این حدیثه من بگه که من دوسش دارم.....

والا من که هر چی بهش می گم باورش نمی شه....

به خدا کچل شدم.اصلا به من محل نمی ذاره.آخه من چی کار کنم؟؟؟به من می گه

اصلا نمی شه باتو حرف زد؟؟؟؟؟آخه چرا؟؟؟؟؟

مگه من چی کارش کردم...

راستی بازم می گم همتونو دوست دارم تنهام نذاریدااااااااااا.

گفتم دیگه داریم کم کم به ملنتاین نزدیک می شیم یه داستان گذاشتم که به این روز مربوط می شه

امیدوارم خوشتون بیاد.


ولنتاین بدون مسیح.............

پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود.

 به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد

.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء

 بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.

بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت

.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.

تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!

  شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق

 باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه

از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.

چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.

دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:

"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود."

باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم".

 یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود

ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه

قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.

هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.

نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.

همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............

می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی

 که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید

که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.

تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود.

دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!!   مسیح دوسش داشت.

 عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.

یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............!

یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن

 ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن .

با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.

ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود.

یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.

چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.

و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه

 باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار

باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش

می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین

بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد

 که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه

رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.

حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه.

 تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.

همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های

 بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.

چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن

(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت

این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.

انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود

 این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.

ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.

همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.

ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.

ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی

.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن.

 یعنی  تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبود

و شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد.......

یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش

 دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.

دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس

.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم

 خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت

خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست

 عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش

بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید .

 یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد

 بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.

تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ

نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود "

 و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت18:16توسط مهسا کوچولو | |